بسم الله الرحمن الرحیم

گفتگوی خداپرستان با مادی گرایان پیرامون آفریدگار و آفریده ۸ «پایان»

بعد از انتشار قسمت آخر مناظره، فایل PDF کتاب با ویرایش جدید و جذاب  برای دانلود ارائه خواهد شد

 

"ماده دو بعدی است"

الهی: در آخرین مرحله تجزیه پذیری ماده ، ماده دو بعدی است؛ چه دو بُعد هندسی (طول و عرض بدون عمق) و چه دو بُعد فیزیکی، یعنی دو جزء ؛ و این آخرین مرز تجزیه پذیری ماده ، برای ما قابل فهم نیست ، ولی چاره ای جز پذیرش آن نداریم ؛ و اگر هم دو بُعد با نظریات علمی مخالف باشد ، برای این که خوب تر بتوانیم بفهمیم ، بگوییم "سه بعد"؛ سه بُعد هندسی و یا سه جزء فیزیکی و این حالت را به عنوان آخرین مرز تجزیه پذیری ماده تصور کنیم.

در این جا تنها قدرت بی نهایت آفریدگار ، می تواند این ماده را تجزیه کند ؛ ولی نتیجه ی این تجزیه نابودی ماده است ، زیرا این اجزاء هرگز نمی توانند بدون به هم پیوستگی ، موجودیتی داشته باشند.

و همانگونه که در آغاز آفرینش ماده ، همین اجزاء ، به حالت پیوسته به وجود آمده اند ، نابود ساختن ماده نیز در تجزیه ی آن است که پس از تجزیه ، هیچ چیزی وجود نخواهد داشت؛ نه آن که اجزای گسسته از یک دیگر باقی بمانند؛ زیرا ما فرض می کنیم که این جا آخرین مرز تجزیه پذیری ماده است ، اکنون این دو جزء و یا سه جزء ترکیب دهنده ی آخرین مرز موجودیت ماده را در نظر می گیریم. این ترکیب ، ترکیب حیاتی ماده است که ماده بدون آن ، ماده منهای وجود است.

در این جا می پرسیم آیا هیچ یک از این اجزاء از پیش خود ، "ازلیت" و بی نیازی به سایر اجزاء دارد یا همگی در نیاز به یکدیگر برابرند؟ پر واضح است که یکایک این اجزاء پیش از ترکیب چیزی نیست ، چون مرکب نیست؛ پس ماده نیست. این اجزاء ، هر یک جداگانه چیزی نیستند ، مرکب مادی نیستند و تنها این ترکیب است که همراه با موجودیت اجزاء ، واقعیت مادی را نمایان می کند ، نه آن که ترکیب آن ها ، پس از موجودیت مادی آن ها باشد ؛ پس هر یک از اجزاء در موجودیت مادی ، نیاز ذاتی به یک دیگر دارند ، چنان که دیگر اجزاء نیز متقابلا چنانند.

و اکنون که یکایک این اجزای حقیقی ، بجز فقر و نیاز ، چیزی ندارند و از مجموعه ی فقرا هم بی نیازی پدید نمی آید ، به ناچار این مجموعه ی گدایان – به حکم ضرورتِ ترکیب- نیازمند به ماورای ماده خواهند بود.

نیازمندی در اجزای آخرین مرز موجودیت ماده مسلم است ، و اینکه هیچ کدامِ این اجزاء ، از "خود" ، موجودیت منهای ترکیب ، و استقلالی در برابر دیگر اجزاء ندارند ، روشن است.

روی این اصل ، ترکیب ماده بیانی دیگر از نیازمندی است ، نیازمندی به چه کسی؟ به خودشان؟! این هم معقول نیست ، زیرا موجودی که تمام هستی اش نیاز است ، چگونه بوسیله ی خود و یا همانند خودش رفع نیاز کند؟

بنابراین موجودی ماورای اجزاء و ماورای این مرکب، از آن ها رفع نیاز کرده؛ اجزا و ترکیبشان را همسان و یکی آفریده است، و این ماده است که داراییِ دیگری بجز ناداری ندارد؛ و خودِ نمودش و وجودش و ترکیبش ، برهانی روشن بر وجود حقیقتی بی نیاز و مطلق در پشت دیوار ماده است.

آخرین مرز ترکیبی ماده = نخستین اجزاء نیازمند

در این جا ، با صرفِ نظر از پشت دیوار ماده ، هر چه جستجو کنیم ، به جز نابودی و نیاز چیزی نمی بینیم ، و اکنون که جهان ماده را می نگریم ، جز به وجود جهانی سراسر نیاز بر نمی خوریم؛ این خود ، دلیل بر وجود آفریدگار بی نیاز است ، آیه ی مبارکه ی زیرین بهترین راهنمای ما برای درک این حقیقت است:

"و من کلِّ شیءٍ خَلَقنا زَوجَینِ لَعَلَّکُم تَذَکَّرُونَ * فَفِرُّوا إلی اللهِ إنِّی لَکُم مِنهُ نَذیرٌ مُبینَ" {الذاریات : ٤٩} و از هر چیزی جفت – مرکّب- آفریدیم شاید شما هشیار شوید – که سراسر جهان بجز ترکیب و نیاز چیزی نیست – پس بسوی خدا فرار کنید ، محققاً من برای شما از طرف او هشدار دهنده ای روشنگرم.

در این جا "زوجین" تمامی حالات ماده را تا آخرین مرز موجودیت ماده ، که تجزیه اش برابر با نابودی آن است در بر می گیرد؛ یعنی ، ماده منهای ترکیب ، همان ماده منهای ماده و برابر با هیچ است ، خودِ نیازمندیِ ماده ی مرکّب ، چنان می نماید که اصولاً ماده و هر موجود مادی ، در ذات خود صفر است ، حالت پیش از وجودش ، با حالت پس از وجودِ آن ، فرقی در صفر بودنش ندارد ؛ تنها تفاوت در این است که پس از وجود یافتن ؛ استمرارِ وجودش در پرتو آفریدگاری تواناست ، و همان طور که او را به وجود آورده ، همو نگهدارنده ی این موجودِ در حقیقت صفر است؛ موجودی که نیاز مطلق است ، ولی از نظر قدرتِ خلّاقه ی الهیه – به وسیله ای برون از ذاتش- چنان می نماید که در زمره ی اعداد است؛ اما از نظر ذاتش صفر است.

آری در این حال: "فَفِرُّوا إلی اللهِ إنِّی لَکُم مِنهُ نَذیرٌ مَبینٌ"

اکنون که در این جهانِ نیاز و ترکیب ، هرگز آثار بی نیازی و استقلال و هستیِ ذاتی وجود ندارد ، به حکم عقل بایستی بسوی آفریدگار بی نیاز و برآورنده ی هر نیاز ، دست گدایی دراز کرد؛ خواهی نخواهی اوست که ماده را پدید آورده و هم اوست که نگهدار ماده است – اگر آنی نور هستی را از ما باز پس گیرد؛ و نگاهبانی خود را از ما دریغ کند ، همچون آغاز ، عدمِ محض خواهیم شد ، چون صفر؛

اگر چه اکنون هم که "هستیم" در ذات خود صفریم ، و تنها به عنایت او ، گویی عددی از اعدادیم.

«فَفِرُّوا إلی الله ...»

بنابراین ، ناگزیر بایستی دست از این جهانِ سراسر نیاز بر داریم و هرگز بر آن تکیه نزنیم ، پیوند دل به آن ساحت قدس ببندیم ، روی بسوی او آریم که هرگز ترکیب و نیاز و آغازی ندارد.

و اللهُ هو الغَنیُّ الحمید ... و إلیه یُرجَعُ الأمرُ کُلُّه ، و خدا همو بی نیاز مطلق ستوده است ... و همه چیز تنها بسوی او بازگردانده می شود ، آری: بازگشت همه چیز بسوی اوست ، و : "قل اللهُ خالقُ کلِّ شیءٍ"{الرعد:١٦} بگو خدا آفریدگار هر چیزی است.

آقایان محترم! جهان ماده با این نیازمندی ، که سراسر وجودش را فرا گرفته ، با زمان ها ، حرکات ، تغییرات و ترکیباتی که دارد ، با آن که از تمامی ارکان وجودش ندای نیازمندی به گوش وجدان و خرد می رسد؛ اگر ازلی باشد ، بناچار دو کلمه ی ازلیت و حدوث: بی آغازی و آغاز ، بی نیازی و نیاز ، بایستی دارای یک معنا باشند.

«تصدیق عموم حضّار»

مبنی بر این که اکنون دو گام از سه گام موعود را پیموده ایم:

١.       در جهان ازلیتی است.

٢.       این ازلیت در انحصار ماورای ماده است.

مهندس منکهاوس: خدای خداپرستان به عقیده ی آنان دارای تمامی کمالات ، علم و قدرت بی نهایت و ... است ، و دلایل شما از آغاز تا کنون برای اثبات این دعوی کافی نیست ؛ اگر همراه با منکرین ماورای ماده ، که ماده نخستین را عاری از عقل ، علم ، ادراک و اختیار می دانند ، خدای ماورای طبیعت را نیز این گونه بدانیم ، چه می شود؟

الهی: ألا یعلمُ مَن خَلَقَ و هو الطیفُ الخَبیرُ؟ {الملک:١٤} «آیا کسی که آفرید نمی داند و حال آن که او بسیار باریک بین و آگاه است؟» و این آگاهی در آفریدگانش بس نمایان و پیداست ، چگونه عقل می پذیرد که آفریدگار نادان باشد ، ولی گروهی از آفریدگان او ، دانا باشند؟ در این صورت چرا این دانایان از آفرینش کوچک ترین موجود زنده یا مرده ای ناتوانند؟ و حتی از فهم و درک این همه قوانین حاکم بر جهان آفرینش محرومند؟ این چه موجود دانایی است که میلیونها برابر از شخص نادانی ناتوان تر است؟

«أفَمَن یَخلُقُ کَمَن لا یَخلُقُ أفَلا تَذَکَّرُونَ» {نحل:١٧} «آیا پس – با مشاهده ی آن آفرینش عظیم- ، کسی که می آفریند، چون کسی است که نمی آفریند؟ پس آیا هشیار نمی شوید؟» آیا این دو در نادانی و ناتوانی برابرند؟

پاسخ سؤال شما از رهگذر این دو پرسش قرآنی – که به منظور بیدار کردن وجدان و هشیار نمودن خردمندان نازل شده است- روشن می شود؛ حال که در آفرینش این جهانِ بیکرانِ پر از اسرار و قوانین منظّم علمی ، نهایت علم و باریک بینی ضروری است ، چگونه می توان گفت: این دستگاه عظیم ، از جهل و نابسامانی پدید آمده است؟!

بشر که این همه دعوی علم و هنر می کند ، و در طول صد ها قرن برای پرده برداری از اسرار جهان میلیون ها گام برداشته است ، هنوز در پشت دیوار فولادینِ حقیقت ماده ، انگشتِ تحیّر به دندان می گزد و تازه با فتح بخشی از قلعه های اتمی توانسته اندکی از عناصر را به عناصر دیگر تبدیل کند و به اعتراف مشعلداران و شکافندگان علم ، تنها به یکی از میلیون ها قانون علمی که بر جهان حاکم است (قانون جاذبه ی عمومی)[١] آن هم بطور ناچیز پی برده است {البته اکنون قوانین دیگری نیز پیدا شده اند که برای تعریف جهان به کار می روند که البته در جمع آن ها مشکلاتی وجود دارد}.

اکنون عصر مسافرت های کیهانی و تسخیر فضاست ، ولی تا کنون بشر نتوانسته کوچکترین ذره ای را با نیروی قدرت و علم خود پدید آورد ، هنوز توانسته است حقیقت ماده را آن گونه که هست ، دریافت کند ، و بسیاری از اسرار دیگر ، که حتی به کرانه ی مفهوم آن ها هم نرسیده است ، تا چه رسد به واقعیت آن ها.

آیا این بشر ، دانا و نیرومند و کاردان است؛ ولی آفریدگارِ وی و جهانِ بی کرانِ پر از میلیون ها اسرار ، نادان و ناتوان و ناآگاه است؟

چگونه از نادانی ، این همه بدایعِ مرموز و بهت انگیز پدید می آید که دانایان ، حتی از یکی از میلیون ها اسرار آن عاجزند؟ اگر نظم دستگاه آفرینش و ارتباط قوانین علمی حاکم بر جهانِ ماده ، نتواند نموداری از علم و حکمت باشد ، پس چه چیزی نماینده ی آن ها خواهد بود؟

"وَ لَئِن سَألتَهُم مَن خَلَقَ السماواتِ و الأرضَ لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ العزیزُ العلیمُ" {زخرف:٩} «و اگر از آنان بپرسی چه کسی آسمان ها و زمین را آفرید؟ بی گمان همی گویند آن ها را آن نیرومندِ غالب بسیار دانا آفریده است.» آری هر کس به پدیده بودن چهره های گوناگون آفرینش باور داشته باشد ، چنان که درباره ی پدید آورنده ی آن ، از او پرسش کنی ، بی درنگ خواهد گفت: قادری حکیم و نیرومندی دانا آن را پدید آورده است. آفریدگار ، چه ماورای ماده و چه به پندار مادیین ، ماده ی نخستین باشد از داشتن علم و قدرت و حکمت و کاردانیِ مطلق ناگزیر است.

ما اگر به دیوانه های زنجیری تیمارستان ها هم بگوییم که شخصی بسیار نادان و ناتوان ، بنایی باشکوه را ساخته! و یا بر حسب تصادف ، اجزای سنگ و سیمان و آهن به هم پیوسته شده و آن را پدید آورده است ، از شدت تحیّر و شگفتی زنجیر پاره می کنند ، تا چه رسد به عاقلان و دانایان!

اگر از نادانی و ناتوانی ، این همه آثار دانش و توانایی بر می خیزد که دانشمندان حتی از درک آن عاجزند ، پس چه بهتر که بشر به جای کسب دانش ، و پژوهش های دامنه دار برای افزودن علم ، به تنبلی و نادانی گراید ، تا او هم مانند آفریدگار! منشأ این همه آثار و نمود های بُهت انگیز گردد ، چه بهتر که برای کرسی های استادیِ دانشگاه ، از عمله های بی سواد ، و به منظور طرح نقشه های دقیقِ بُرج ها از مردمان ابله و سفیه ، و برای ایجاد تونل ها در دل کوه های بلند به جای مواد منفجره ی قوی از جرقّه های فشفشه استفاده شود!

حال که به گمان مادیین ، آفریدگار ، علم و حکمت لازم ندارد ، پس بشر نیز باید برای پیشروی در کار های خویش و همگامی با عامل جاهل طبیعت! قدرت خود را به جای افزودن علم ، به مصرفِ جهل رساند! اکنون اختیار با شماست.

این سخن ، درست مانند آن است که گفته شود : ساختمانی بسیار زیبا و مجهز به تمامی وسایل مدرن روز را مغزی منحرف و کج سلیقه که هیچ گونه اطلاعات مهندسی و معماری نداشته ، سازمان داده است ، ولی فلان اتاق کاه گلی با طاق کج و دیوار های بلند و کوتاه و زمین پر فراز و نشیب ، اثر معماریِ مهندسی دانشمند و خوش سلیقه بوده است.

مهندس منکهاوس: ما زیبایی و نظم جهان را بر عهده ی جهل و عجز نیروی ماورای ماده نمی نهیم؛ بلکه چون این نیروی ازلی ، آغاز به آفرینش جهان کرد ، بر حسب شانس و تصادف و اتفاقات این جهان زیبا را پدید آورد و به حرکات و قوانین علمی مجهز نمود.

الهی: نیروی ماورای ماده ، چه به علاوه ی جهل و چه به اضافه ی تصادف ، تفاوتی نمی کند ، مگر تصادف کارِ علم را انجام می دهد؟ آن علمی که هیچ گاه و به هیچ وجه ، آمیخته با جهل نیست.

اساساً تصادف به معنای برخورد و اتفاق است ، به معنی موافق آمدن و یا مناسب افتادن می باشد ؛ و آیا ممکن است برخورد دو چیز یا تناسب میان چند چیز ، بدون علت رخ دهد؟

برای روشن شدن موضوع باید گفت: میان پدیده هایی که اسبابش بر ما معلوم است و میان آن هایی که علتش بر ما پوشیده می باشد ، به هیچ وجه ، در این که هر کدام پدیدآورنده ای مناسب خود دارند فرقی نیست ، و تنها چیزی که باعث می شود پدیده های سنخ دوم ، به نام تصادف و اتفاق نامیده شود ، نشناختن علت آنهاست ، نه نبودن علت برای آن ها.

این قانون عقلی و علمی – که خود آقایان بر همان پایه ، گفتگو را آغاز کردید که "هیچ پدیده ای بدون پدیدآورنده نیست" – هرگز استثنا بر نمی دارد ، چنان که ٢×٢=٤ در هر زمان و مکان و در هر چیزی بدون استثنا جاری است ، این عقلِ مردمِ ناآگاه است که در زمینه ی ابهامِ علت هایِ حوادث ، استثنا می خورد ، نه قانون عقلیِ معلولیتِ حوادث.

 

برخی از پدیده ها از شانس پیروی می کنند!

و یا از علت های مربوط به خود؟

مثال هایی چند:

١.       چند نفر تیر انداز با شرط بندی ، نقطه ی معینی را در فاصله ای هدف می گیرنده ، تصادفاً نفر اولی در نخستین تیراندازی گلوله ای را به هدف می زند ، ولی دیگران خطا می کنند ، در صورتی که هر چند نفر ، اندکی در تیراندازی مهارت دارند ، اینجا به زبان عامیانه گفته می شود فلانی! شانسش گرفت...

اکنون در دار التّشریح عقل ، این واقعه را کالبد شکافی می کنیم ، آیا اصابت نمودن گلوله به هدف ، بدون سبب بوده است؟

هرگز! زیرا بین نقطه ی هدف و جایگاه تیراندازان حتما نقطه ای وجود دارد که با خط مستقیم به هدف می رسد ولی در سایر نقطه ها خطا رخ می دهد ، تیرانداز چه بطور آگاه و چه ناآگاه ، اگر از همان نقطه ی معین تیر را رها کند ، حتما به هدف اصابت می کند ، آگاهی و ناآگاهی هم که ماهیتِ سبب را تغییر نمی دهد ؛ اگر هدف گیری صد در صد از روی آگاهی باشد ، نتیجه نیز صد در صد است ، و هر اندازه هدف گیری ناقص تر باشد ، تیر انداز دیرتر به نتیجه می رسد یا اینکه اصلا به نتیجه نخواهد رسید. و اگر اصولا هدف گیری در کار نباشد – ماندد تیر انداختن در تاریکی-  در این مورد هم ، بعضی جاها تیر به هدف می رسد و بعضی جاها نیز اصولا رسیدن به هدف غیر ممکن است؛ مانند حروف چاپ ، چنان که در گفت و گو های آینده بیان خواهیم نمود.

٢.       در بلیط های بخت آزمایی که قمار دسته جمعی است ، شخصی با پرداختن مبلغی ، بلیطی را بر می دارد ، در این جا که هدف گیری امکان ندارد ، اگر پس از انجام قرعه کشی ، یک صد هزار تومان نصیب او شود ؛ به او می گویند که شانست گرفته است.

بازجویی عقل نیز در این زمینه ، علت حادثه را به ما نشان می دهد : گرچه هیچ کس نتیجه را نمی دانسته است؛ ولی بالاخره در آینده ، گردونه روی شماره ای معین توقف می کند ، آن شماره روی یکی از این بلیط ها است و قرار است که هر کس بلیط مزبور را در دست داشت ، یک صد هزار تومان دریافت کند ؛ فلان شخص به ناگاه این بلیط را برداشت ، اما اگر چه او نمی دانست ، ولی این همان بلیطی است که در آینده ، گردونه ی قرعه کشی بر همان ایست می کند ، روی این اصل بُردنِ مبلغ مزبور ، حادثه ای است که از علت واقعیِ قراردادی  خود پیروی کرده؛ گرچه برنده از علت آن آگاه نبوده است ، و به جهت همین ناآگاهی از علت است که همه ی افراد دنبال آن بلیط مخصوص نمی روند ، چون آن را نمی شناسند ، اگر کسی از آینده ، آن گونه که هست آگاه باشد ، همیشه صد درصد همان بلیطی را خواهد داشت که برنده ی مبلغ قراردادی است.

بنابر آن چه گفتیم ، آگاهی به عللِ حوادث هر اندازه باشد رسیدن به نتیجه زودتر خواهد بود؛ این تصادف نیست که پدیده را پدید می آورد ، بلکه پدیدآورنده ، همان علت واقعی است که پدیده نیز از همان پیروی کرده است.

از این دو مثال ، نخست چنین دریافتیم که هیچ پدیده ای بدون پدیدآورنده ، وجود ندارد؛ سپس فهمیدیم که هر اندازه علل پدیدآورنده ی حوادث بر ما روشن تر باشد ، رسیدن به نتیجه نیز سریع تر ، و هر قدر کمتر باشد ، نیل به نتیجه هم دیرتر خواهد بود ، و هرگز نمی توان پذیرفت که ناآگاهی به علت ، وسیله ی کامل تری برای رسیدن به معلول باشد!

٣.       حروفچینِ چاپخانه ای در چیدن حروف یک صفحه ی کتاب تا اندازه ای دقت می کند ، ولی در تجدید نظر باز هم احیانا به اشتباهاتی برخورد می نماید ، مسلما ریشه ی این اشتباهات از غفلت اوست. آیا ممکن است همین حروفچین به جای درست چیدنِ حروف ، یک مشت حروف گوناگون را برداشته و روی صفحه ی فلزی ریخته و در نتیجه همان صفحه ی کتاب ، بدون هیچ اشتباهی پدید آید؟

٤.       از این مضحک تر آن است که کسی ادعا کند که پنجاه کیلو سرب ذوب شده از لوله ای با فشار بیرون ریخته است و به دنبال همان فشار ، به صورت حروف سربی گوناگون درآمده ، سپس در اثر طوفانی ، طوری بر روی هزار صفحه ی کتاب ، مشتمل بر عباراتی نغز و پر مغز و مملوّ از دقایق علمی ، بدون هیچ خدشه و اشتباهی ، پدید آمده است.

در این مثال ، آیا احتمال وقوع آن چه گفته شد به اندازه ی یک در بی نهایت وجود دارد؟ آیا یکی از هزاران دیوانه ی زنجیری تیمارستان ها می تواند طرفدار چنان پنداری گردد؟

اکنون با هم به کوی مادیین می رویم ، تا ببینیم که درباره ی پدید آمدن حروف آفرینش و اَشکال گوناگونش چه می گویند. آنان تنها نیروی ابدیِ ماده بی شعور ، بی عقل ، بی علم و هدف را عامل مؤثرِ این همه سازمان های شگفت انگیز می دانند! آیا حروف تکوین – اتم ها و اجزای تشکیل دهنده ی آن ها- از حروف چاپ هم کمترند؟ اصولا آیا می توان پنداشت که نیروی پدیدآورنده ی این حروف و آن که آن ها را به هم آمیخته و نقوش بهت انگیز خلقت را پدیدآورده است ، فاقدِ عقل ، علم و حکمت باشد؟ اگر دیوانگان زنجیری هم این سخن را بشنوند از فرط شگفتی زنجیر پاره می کنند.

«أفی اللهِ شَکٌّ فاطرِ السَّماواتِ و الأرض» آیا می توان پذیرفت که آفریننده ی عقل و علم و میلیون ها قوانین علمی ، که تنها یکی از آن ها (نیروی جاذبه ی عمومی) سرچشمه ی تمامی {بسیاری از} دانش های کنونی بشری است ، خود جاهل و بی حکمت و بی هدف باشد؟

«ألا یعلمُ مَن خَلَقَ و هوَ الطیفُ الخبیرُ؟» آیا کسی که آفرید نمی داند؟... در صورتی که در آفرینش ، بی نهایت باریک بینی و آگاهی ضروری است ، هر اندازه که انسان به کاوش هایِ علمیِ بیشتری می پردازد ، بر حیرت زدگی اش افزوده می شود ، هر قدر در فتح قلعه های اتمی و الکترونی و ... پیشتر می رود ، ابهام رموز بُهت انگیز خلقت را بیشتر احساس می کند ، آیا این حروفِ منظمِ پر معنی ، پدید آمده از جهل و بی هدفی است؟

اگر چنان است! خوب است بشر نیز برای همگامی با این آفریدگارِ بزرگ ، به جای کاوش در علم ، به افزایش جهل گراید؛ برای تدریس کرسی چشم در دانشگاه از کور های مادر زاد و بی سواد استفاده کند ، و به منظور ساختن ساختمان های باشکوه از عمله های نادان و یا از طوفان های نابهنگام بهره گیرد؟ مگر آن که مقصود از جهل ، بالاترین مراتب علم ، و منظور از بی شعوری ، برخورداری از کانون عقل و شعور باشد!

نیروی ماورای ماده ، آفریدگار بزرگ ، کانون علم ، حکمت ، قدرت و تمامی کمالات بی نهایت است ، و این از سازمانِ عظیمِ آفرینش او نمودار است. «ألا یَعلَمُ مَن خَلَقَ و هو الطیفُ الخبیرُ؟»

مهندس شادفر:  با کمال تشکر از راهنمایی های بسیار سودمند جنابعالی؛ تنها یک پرسش مانده که پیشتر نیز به میان آمده بود.

الهی: بفرمایید.

مهندس شادفر: همان گونه که بنایی بلند ، پس از آن که ساخته شد ، دیگر نیازی به سازنده ی خود ندارد ، گمان می رود آفریدگار جهان نیز چنان باشد ، که پس از پدید آوردن و به حرکت درآوردن این جهان ، دیگر نیازی به او نیست ؛ چه باشد و چه نباشد ، چه بخواهد و چه نخواهد ، جهان همچنان پایدار است.

الهی: واژه های آفرینش ، پدید آوردن ، علِت و ... در غیر خدا ، تنها به طور مجاز استعمال می شود ، نیرومند ترین و دانشمند ترین افراد انسان ، تنها کاری که انجام می دهند تغییر دان و دگرگون کردن نقش برخی از پدیده هاست ، و حتی از پدید آوردن ناچیزترینِ آن ها عاجزند.

مثال شما و سایر مثال ها در این پیرامون تنها درباره ی تغییر چهره است؛ به معنای واقعی ، که هرگز نه ماده و نه صورتش وجود نداشته و سپس پدید آمده است ،هیچ گاه نمی تواند آنی از پدیدآورنده ی خود فاصله بگیرد ، روی این اصل ، کلمه ی آفرینش در غیر آفریدگارِ یکتا هرگز معنای واقعی خود را نمی دهد ، هیچ نیرویی به جز آفریدگار نمی تواند پدیده های ماده – و نه غیر مادی- را به معنای واقعی خود ، به وجود آورد. تمامی صُوَری که از قدرت بشر در جهان ماده نمودار می شود ، تنها حرکت دادن و تغییر دادن صورت است ، نه پدید آوردن ماده و یا نیروی مادّی.

در مثال معروف  بَنا و بَنّا ، مگر بنّا کاری بجز جا به جا کردن اجزای گوناگون ساختمان به صورتی مخصوص دارد؟ مگر او ذره ای را – در این فعالیت دامنه دار خود- از نیستی به هستی درآورده است؟ ما فعلا ساختمان خانه ی خودمان را در جایگاه عقل کالبد شکافی می کنیم ، کدام پدیده از این ساختمان بدون پیوند به پدیدآوردنده ی خود ، اکنون پای برجاست؟ تنها کاری که بنّا انجام داده ، حرکت دادن اجزای گوناگون بناست ، و هر کسی می داند که تمامی این حرکات ، یکایک ، پس از فاصله گرفتن از محرک خود (بنّا) دچار وقفه گشته است؛ بنابراین کار بنّا ، پس از دست کشیدن او از کار ، به دنبال خود او رفته ، و ما اکنون هرگز در بنا آن گونه حرکات پیاپی را نمی بینیم.

اما شکل مخصوصی که این اجزا ، به صورت خانه به خود گرفته است ، نتیجه ی طبیعیِ انباشتگیِ مخصوصِ این اجزاست ، نه آن که به خواست بنّا این کار صورت گرفته باشد ، او چه بخواهد و چه نخواهد ، پس از انجام عمل خانه چنان است ، تا اجزای بنا به آن گونه روی هم قرار گرفته اند ، نمودارش نیز خانه با خصوصیاتِ ویژه ی خود است ، و هر گاه این انباشتگی بر هم خورد ، شکل دیگری به خود خواهد گرفت ، در نتیجه این جا دو پدیده و دو پدیدآورنده است:

١.       حرکاتی که به دست بنّا انجام گرفته است ، پس از پایان کار او ، هر یک ناگزیر ناپدید گشته است.

٢.       شکل مخصوص بنا که در آغوش پدیدآورنده ی خود (انباشتگیِ مخصوص) همچنان پابرجاست؛ و هر گاه حرکات نخستین به حرکاتی دیگر تبدیل گردد ، صورتِ این اجزا نیز عوض می شود؛ بنابراین ، مثال بنا و بنّا مغالطه ای بیش نیست.

اما در پدیده های مادی ، تنها چیزی را که در تمامی کارهای خود می توانیم به عنوان آفرینش قلمداد کنیم ، نقش های خیالی و تصوّری ماست ؛ "صورتِ" چیزی را که در جایگاه ذهن و خیال تصوّر می کنیم ،  آیا در پدید آمدن ، تنها نیاز به نیروی باطنی ما دارد؟ که اگر غفلتی هم از آن رخ دهد ، همچنان ماندنی است؟ یا این "نقش" ، واقعیتی بجز اراده ی باطنی ما ندارد؟ با آن که مثال فوق از دو نظر نسبت به پدیده های واقعی ناقص است:

١.       واقعیت خارجی و اثر وجودی ندارد.

٢.       اجزای این "صورت" ، ناگزیر سابقه ی تصوری دارند و بدون آن که ذهن با این اجزا ، در گذشته اُنسی گرفته باشد ، قادر به تصوّرِ چهره ی ترکیبی آن ها نیست.

با این وصف ، باقی ماندنِ این پدیده ی ناقص ، بدون وجود و إعمال قدرتِ پدیدآورنده ی آن امکان ندارد؛ تا چه رسد به پدیده های واقعی که:

١.       هم واقعیّت خارجی دارند.

٢.       و همچنین پیش از پدیدار شدن ، نمونه ای از مواد و اجزای خود را نداشته اند.

«بدیعُ السماواتِ و الأرضِ» «آغاز گر آفرینش آسمان ها و زمین است.» آری آفریدگار بدون هیچ گونه نمونه و سابقه ای ، جهان را از اصل و فرع به این زیبایی آفریده ، و جهان به تمام معنای نیستی در آغاز نبوده است و خدا آن را تنها با علم و حکمت خویش آفریده ، و همان گونه که در آغازِ پدید آمدن به پدیدآورنده نیاز داشت پس از آن نیز عین همان نیازمندی را خواهد داشت.

مثلا آن گاه که کلید برق را می زنید و لامپ روشن می شود ، آیا لامپِ تنها در آغازِ روشن شدن نیازمند اتصال سیم برق است؟ یا پس از قطع سیم و یا خاموشیِ کانون برق ، باز همچنان روشن است؟ و یا اینکه روشناییِ لامپ های برق ، واقعیتی بجز ارتباط با کانون برق ندارند ، چون به وسیله ی آن نمایان می شوند و با اتصال به آن پایدارند؛  و هنگامی که سیم متصل به کانون برق ، قطع شود،  بدون کوچکترین فاصله ای ، منابعِ جزئی برق نیز خاموش می شوند؟

«اللهُ نورُ السماواتِ و الأرضِ» «"خدا"، روشنیِ – وجود بخش و هادیِ- آسمان ها و زمین است» ؛ آری از پیدایی و عنایت آفریدگار ، آفریدگان نیز پیدا و آشکارند ، اگر آنی نظر لطف از آفریدگان برگیرد ، به همان نیستیِ نخستین می گرایند ، نه آن که به صورت بی جان و بی سامان بمانند ، بلکه اصولاً در چنان زمینه ای بنیاد هستی شان ناپدید می گردد.

«یَسئَلُهُ مَن فی السماواتِ و الأرضِ کُلَّ یَومٍ هوَ فی شأنٍ»[۲] {الرحمن:٢٩} «همه آفریدگان در آسمان ها و زمین – نیاز های خود را- تنها از او درخواست می کنند ، هر آنی آفریدگار در کار آفرینش و بخشش هستی و نیرو به آفریدگان است.» و "اگر نازی کند از هم فرو ریزند قالب ها"؛

همان گونه که امواج برق به تدریج و پیاپی از کانون اصلی برق به لامپ می رسند و در هر آنی خاموش و روشن می شوند ، اما چون فاصله ی این نفی و اثبات – خاموشی و روشنایی- بسیار ناچیز است ، چنان به چشم می نماید که پیاپی روشن می باشند. نمونه ی ضعیف تر آن را در دایره ی آتشین می بینیم که در اثر گردش تندِ آتش گردان ، روشنایی بنظر می رسد.

هستی و تمامی نمود هایش ، سراسر پدیده های آفریدگار بزرگ است ، و بالاتر و والاتر از امواج الکتریسیته – "اگر آنی کند نازی فرو ریزد قالب ها"- اگر آفریدگار آنی از شأن آفریدگان چشم پوشی کند ، همگان همچون آغازشان به نیستی می گرایند.

نسبت آفریدگان به آفریدگار ، همچون سایه و صاحب سایه ، و همچون نور و کانون نور است که هیچ حقیقتی بجز پیوستگی به اراده ی آفریننده ندارد. «و نحن أقرَبُ إلیهِ مِن حَبلِ الوَرِیدِ» (ق:١٦) «و ما از رگِ گردن به او نزدیک تریم.»

از نظر عقل و علم ، جدایی پدیده – به معنای واقعی- از پدیدآورنده ، با نیستی او برابر است ، و به اصطلاح منطقی نسبت آفریدگان به آفریدگار بزرگ جهان ، اضافه ی اشراقیه است ، نه اضافه ی مَقولیّه ؛ معنیِ حرفی است و نه معنیِ اسمی و فعلی ، و به زبان ساده ، نسبت روشنایی است به نور ، و نه نسبت اتاق به نور؛ نبودن و یا نتابیدن نور مساوی با نبودن روشنایی است ، اما خود اتاق که به وسیله ی آن روشن بوده ، با نبودِ نور نابود نمی شود ، و تنها روشنایی اتاق است که با خاموشیِ نور به نابودی می گراید.

نسبت موجودات جهان به آفریدگار ، نسبت نخستین است ، نه دومین؛ این ها چیزی نبوده اند که با إفاضه ی خداوندی چیزی شوند[۳]؛ بلکه بنیاد هستی آن ها چیزی بجز افاضه و نمایش خلاقیت او نیست. تا هنگامی که رابطه ی عنایت و بخشش او برقرار است ، نمود و نمودار هایی دارند ، و آن هنگام که بخش کمی از این رابطه را قطع کند ، به همان اندازه نابسامانی رخ می دهد ، و چنان که تمامی ارتباطات قطع گردد ، طومار هستی این نمودار ها نیز ، یکسره در هم نوردیده می شود.

ماده ی نخستین جهان که از آغاز هستی به صورت پیوستگیِ ناگسیختنی پدید آمد و مُهر فقر و نیاز بر سراسر پیکرش ، در چهار جبهه ی "حرکت ، زمان ، ترکیب و تغییر" خورده بود ، تا هست از همان نیروی ماورای جهان نیرو می گیرد ، و اگر آن نیرو از سازمان هستی اش قطع شود ، دوباره به همان نابودیِ نخستین باز خواهد گشت.

«لِمَنِ المُلکُ الیَومَ؟ للهِ الواحدِ القهّارِ»{غافر:١٦} «پادشاهی امروز از آن کیست؟ از آن خدای یکتای قهّار[۴]» ، تنها بی نیاز مطلق و باقیِ ابدی و مالکِ حقیقی و واقعیت به معنای صحیح اوست ، و دیگران از بالا و پست ، دست نیاز به درگاهش دراز داشته و خواهند داشت:

«یا أیّها الناسُ أنتمُ الفقراءُ إلی اللهِ و اللهُ هو الغنیُّ الحمیدُ» {فاطر:١٥} «هان ای مردمان ، شما نیازمندان به – درگاه- خدایید و خدا همو بی نیاز مطلقِ ستوده است.»

«آری ، همه ی ما فقر محضیم و تنها به بی نیاز مطلق روی می آوریم»

ای که همه هستی ز تو پیدا شده    خاک ضعیف از تو توانا شده[۵]

آن چه تَغَیُّر نپذیرد تویی    و آنکه نمُردست و نمیرد تویی

ما همه فانی و بقا بس تو را    مُلک تعالی و تقدس تو را

تا کرمت راه جهان برگرفت    پشت زمین ، بار گران برگرفت

هر که نه گویای تو ، خاموش به    هر که نه یاد تو ، فراموش به

تا به تو اقرار خدایی دهند    بر عدم خویش گواهی دهند

غنچه کمربسته ، که ما بنده ایم    گل همه تن جان ، که به تو زنده ایم

پیش تو گر بی سر و پا آمدیم    هم به امید تو خدا آمدیم

یار شو ای مونس غمخوارگان    چاره کن ای چاره ی بیچارگان

جز ره تو قبله نخواهیم ساخت    گر ننوازی تو ، که خواهد نواخت

دست چنین پیش که دارد که ما    زاری از این بیش که دارد که ما

در گذر از جرم که خواهنده ایم    چاره ی ما کن که پناهنده ایم

***

گر چشم خدای بین همی داشتمی    دیگر به جهان غُصّه نمی داشتمی[۶]

گر بود مرا معرفتی بر جانان    لذّت بجز او هیچ نپنداشتمی

لذّات جهان یکسره زِلَّت دیدم    بر آنچه در او وقع نبگذاشتمی

خواهی که تو را دیده ندیده بیند    باید که نبینی دگری هیچ دمی

***

گرچه سخن در پیرامون شناسایی آفریدگار به این کوتاهی و نارسایی کافی نیست ؛ اما گمان می کنم هدف خود را در این گفتگو ، تا آن اندازه ای که وعده داده بودم انجام دادم ، با حاضران محترم سه گام از خودپرستی به سوی خداپرستی برداشتیم ، از این جا به امید جلساتی دیگر پیرامون خداشناسی از دیدگاه پیشوایان اسلام – که کامل ترین راه را پیموده اند – با حضّار محترم خداحافظی می کنم.

حاضران: زبان ما از تشکر و تحسین جناب آقای الهی ناتوان است ، پیش از این گمان می کردیم روحانیان ، اهل دانش و بصیرت و اُلفت نیستند ، ما زیاد مقصر نبودیم ، زیرا تبلیغات اغواگر مکاتب مادی گرا و لائیک ، چنان ذهنیّتی را برای ما ایجاد کرده بود.

خدای بزرگ امثال شما روحانیون روشن ضمیر و دل آگاه {و قرآنی} را که روح جامعه می باشید ، زیاد گرداند. با یاداشت دستِ جمعیِ نام و تلفنِ جنابعالی ، فعلاً به انتظارِ جلسات آینده ، شما را به آفریدگار می سپاریم.

«خدا یار و نگهدار شما»

---------------------------------------------------

[١] - نیوتون می گوید که : علم بشر در مقابل جهلش بسیار ناچیز است و با تمامی کاوش ها ، تنها یکی از میلیون ها قانون علمی جهان را که جاذبه ی عمومی است دریافته و تمامی معلوماتش نیز از همین قانون است. {البته اکنون قوانین دیگری هم پیدا شده اند}.

[۲] - خدای تعالی در آیه ی بعد می فرماید: «فبِأیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ» «پس بوسیله ی کدام نعمت های پروردگارتان ، او را تکذیب می کنید؟»

[۳] - یعنی اکنون نیز در حقیقت هیچ اند.

[۴] - بسیار غالب ، بس چیره ، بسیار مسلّط.

[۵] - بخشی از سروده ی شاعر بزرگ ایرانی ، نظامی گنجوی «رَحِمَهُ اللهُ».

[۶] - شعری از نگارنده ی کتاب (آیت الله العظمی صادقی تهرانی) که در چهارده سالگی سروده است.